خواب دیدم

در خواب گریه می کردم.خواب دیدم که تو مرده ای بیدار شدم و اشک از گونه هایم جاری شد.

در خواب گریه می کردم.خوا دیدم که تو از من جدا شده ای.بیدار شدم و مدتی دراز به تلخی گریه کردم.

در خواب گریه می کردم. خواب دیدم که تو هنوز دوستم می داری بیدار شدم و باز سیل اشک از چشمانم فرو ریخت.

هر شب تو را به خواب می بینم که به مهربانی لبخند می زنی و من لرزان لرزان به پاهای عزیزت می اندازم.تو به حالت غمناک به من می نگری سر زیبای خود را تکان می دهی و مروارید تر اشک از چشمت فرو می ریزد.

آنگاه آهسته کلمه ای به من می گویی و دسته ای از گلهای سپید به من می دهی اما چون بیدار می شوم از دسته گل اثری نیست و آن کلمه را نیز فراموش از یاد برده ام. هنری هاینه
نامه عاشقانه

عزیزم

قلب من رو به تو پرواز می کند

مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند

اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است

می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم

من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است

بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور

اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم

دوست کوه نشین تو

نیما